تبليغاتX
همسفریم

همسفریم
 
من و او
<div align="center">

"هوالمحبوب"
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/11/05 توسط همراه
نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط همراه


آرام‌آرام هر چيزي را كه نياز داري، مي‌خري، آني را كه دوست داري در خانه‌ات باشد، آخرين مد روز نيست، اما تو دوستش داري. گاهي از شوهرت هم نظر مي‌خواهي، آخر او هم قرار است از اين لوازم استفاده كند. وقتي با هم زير يك سقف برويد، او هم بايد از زندگي‌اش لذت ببرد.

البته او خودش مرد خوش سليقه‌اي است حالا كه فهميده تو داري تكه‌هاي جهيزيه‌ات را جور مي‌كني، او هم ويترين مغازه‌ها را با دقت بيشتري مي‌گردد و اگر از چيزي خوشش آمد، برايت مي‌خرد. شما خيلي خوشحاليد، نه با كسي مسابقه گذاشته‌ايد نه مي‌خواهيد دهان ديگران را از تعجب باز بگذاريد و احيانا چشم كسي را از حسادت كور كنيد، شما سرتان در لاك خودتان است، چون ياد گرفته‌ايد كه زندگي آنقدرها هم كه مردم مي‌گويند سخت نيست. زندگي غول نيست، اما آدم‌ها از آن غول مي‌سازند. داشتن بهترين لوازم خانه، شخصيت نمي‌آورد اما آدم‌ها به اين لوازم تكيه مي‌كنند و فخر مي‌فروشند. دختري كه جهيزيه‌اش بهترين مارك‌هاي دنيا را دارد، يك سر و گردن بالاتر از ديگران نيست، اما مردم او را بالاتر مي‌بينند. پسري كه دختري با چند كاميون جهيزيه را بگيرد، پسر زرنگي نيست،‌ اما همه به زرنگي او غبطه مي‌خورند. جهيزيه آبرو نيست، اما خيلي‌ها پشت آن سنگر مي‌گيرند و خودي نشان مي‌دهند...

مردم ما زندگي را سخت مي‌كنند، چه آن روز كه مي‌خواهند براي دخترشان مهريه تعيين كنند، چه آن روز كه صحبت مراسم عقد و عروسي را پيش مي‌كشند و چه آن روز كه به خاطر داشتن جهيزيه‌هايي آنچناني متحمل هر زحمتي مي‌شوند. آنها تا جايي كه جيبشان اجازه دهد، خرج مي‌كنند و اگر پول كم بياورند، قرض مي‌كنند و وام مي‌گيرند تا دهان مردم را ببندند. آنها از همان دقايق اولي كه صحبت ازدواج 2 جوان پيش مي‌آيد، لباس رزم مي‌پوشند تا آنها برنده اين جدال باشند و وقتي تا جايي كه توانستند مال و اموالشان را به رخ ديگران كشيدند، تازه يادشان مي‌آيد كه راستي همسرشان چه جور آدمي است؟

زندگي كردن مثل حساب دو دو تا چهارتاست؛ به همين سادگي. تو و همسرت براي اين‌كه بتوانيد يك زندگي جديد را شروع كنيد، نياز به يك سرپناه و لوازم زندگي داريد. معمولا اين لوازم را دخترها به خانه شوهر مي‌آورند، ‌اما اگر پسرها هم اين كار را بكنند اشتباهي رخ نمي‌دهد، حتي آنهايي كه از فقه و حقوق سررشته‌اي دارند، مي‌گويند تهيه لوازم خانه جزو نفقه است يعني تكليفي كه هيچ‌وقت از گردن مردان ساقط نمي‌شود و در هر شرايطي بايد آن را بپردازند و اگر دختران جهيزيه به خانه شوهر بياورند، هميشه مالك اين لوازم هستند و مردان هيچ حقي نسبت به مالكيت آنها ندارند. اما فعلا عرف كمي كار را سخت كرده و جهيزيه را به عهده دختر و خانواده‌اش گذاشته.

البته تهيه جهيزيه آنقدرها كه از اسمش بر مي‌آيد، سخت نيست چون اين ما هستيم كه تهيه‌اش را سخت مي‌كنيم و از آن يك كابوس هر شبه مي‌سازيم. براي خريد جهيزيه اگر پول كافي داشته باشي، مي‌تواني مانور بيشتري بدهي، اما وقتي آدم دست به دهاني هستي و كفگير خيلي سريع به ته ديگت مي‌خورد و تازه با اين اوضاع مي‌خواهي چشم و همچشمي هم بكني، آن وقت كار واقعا سخت مي‌شود. بيشتر دختران ما جهيزيه را براي رفاه‌شان در خانه بخت نمي‌خواهند بلكه مي‌خواهند از آن خاري بسازند و در چشم حسودان و بدگويان و بدخواهان فرو كنند، مي‌خواهند از جهيزيه پلكاني بسازند و از آن بالا بروند و همه را زير سيطره بگيرند و محو جلال و جبروت خود كنند، اما مگر اين كارها با جيب و دست خالي شدني است؟ پس به قرض گرفتن و رو انداختن به اين و آن رو مي‌آورند تازه اگر مجبور نشوند كه براي تهيه جهيزيه تا آن دانه آخر مراسم عروسي را به تعويق بيندازند.

قتل مي‌خرامد

پدر و مادرها رويايي بالاتر از ازدواج آبرومندانه دخترشان ندارند، هرچند ازدواج آبرومندانه از نظر‌آنها مالامال كردن خانه داماد از لوازم خانه و كم آمدن فضا و بعد هم غر زدن به داماد است كه چرا خانه‌ات آنقدر كوچك است. ولي به هر حال اين هم خودش يك روياست و گوياي دو قلب مهربان كه براي فرزند مي‌تپد. داشتن چنين پدر و مادرهايي هم البته خودش يك موهبت است و يك برگ برنده در دست بچه‌ها هرچند كه گاهي زياده‌روي‌هايشان گره‌هاي كور به زندگي‌ها مي‌زند، ولي بي‌شك پدر و مادرهاي اينچنيني كه در قبال حفظ آبرو و شأن دختر، خودشان را مسوول مي‌دانند، يك سر و گردن بالاتر از آنهايي هستند كه دختر را دست خالي به خانه شوهر مي‌فرستند و اسباب ناراحتي او تا آخر عمر را فراهم مي‌كنند و حتما بهتر از آن پدر اصفهاني كه كشتن دختر را بهتر از به زحمت افتادن براي تهيه جهيزيه مي‌ديد. چند سال‌ قبل، مردي كه به بهانه ناتواني در تهيه جهيزيه، دختر 14 ساله‌اش را از پا درآورد، بعد از دستگيري توسط پليس اينچنين اعتراف كرد: «صبح روز جمعه بود و به همراه همسرم و 3 دختر 3 ساله، 9 ساله و 14 ساله‌ام در خانه بوديم كه دختر خواهرم به منزل ما آمد و همسرم و 2 دختر كوچكم را با خودش برد و من و زهرا در خانه تنها شديم. او مشغول درس خواندن بود و من هم كه از 2 ماه پيش براي فرار از دادن جهيزيه، نقشه قتل او را كشيده بودم، فرصت را مناسب ديدم و به طرف او رفتم و ابتدا با دست گلوي او را فشردم تا از حال رفت و بعد با روسري خفه‌اش كردم و داخل چاهي كه در منزل‌مان بود، انداختم و پس از بستن در چاه به منزل پدرم رفتم. نزديك ظهر بود كه خانواده‌ام از مهماني برگشتند و همسرم سراغ زهرا را گرفت و من هم گفتم كه با يكي از دوستانش بيرون رفته و تاكنون نيامده. تا عصر صبر كردم و بعد براي اين كه كسي به من شك نكند، به پاسگاه رفتم و فقدان دخترم را گزارش دادم و حتي پيگير پرونده هم بودم تا اين كه دستگير شدم. روزي كه براي پيگيري به اداره آگاهي اصفهان مراجعه كرده بودم، از پاسگاه جرقويه به منزلمان رفته بودند و پس از بازرسي از محل، جسد دخترم را از درون چاه بيرون كشيدند و بلافاصله ماموران پليس دستگيرم كردند و من هم وقتي ديدم آنها همه چيز را مي‌دانند، به قتل اعتراف كردم.» زهرا به خاطر جهيزيه كشته شد؛ مردن حق او نبود.

شيريني زندگي را مزه‌مزه كن

اگر جهيزيه‌اي خريده مي‌شود، به خاطر راحت‌تر شدن زندگي است، اما حالا جهيزيه براي خيلي‌‌ها معضل شده است. اما اين مشكل مي‌تواند به وجود نيايد و به جايش روزهايي كه صرف خريد جهيزيه مي‌شود، به بهترين خاطرات يك زوج تبديل شود؛ به شرط آن كه دخترها و خانواده‌شان همت كنند و پسرها و خانواده‌شان همراهي كنند. تبديل شدن جهيزيه به يك مشكل بزرگ از چند ناحيه نشأت مي‌‌گيرد؛ اول از نگاه دخترها و خانواده‌هايشان كه مي‌خواهند جهيزيه را ابزاري براي تفاخر، تهيه كنند و طوري لوازم منزل را گلچين كنند كه همه را به تحسين وادارند و دوم شركت در رقابت چشم و همچشمي كه مبادا از كساني كه مي‌شناسند، كمتر بشوند و جايي براي گله‌گذاري باقي بماند و البته ناحيه سوم كه پسرها و خانواده‌هايشان در آن دخيل‌اند.

كمتر دختري هست كه حاضر شود از مهريه‌هاي كلان صرف‌نظر كند؛ در حالي كه كمتر خانواده‌اي هم پيدا مي‌شود كه اين نظر اشتباه دختر را تصحيح كند. براي همين وقتي قرار است در مراسم بله‌برون، مهريه اين دختر تعيين شود، اعداد و ارقامي از دهان پدر دختر خارج مي‌شود كه جو آرام مراسم را يكباره متشنج مي‌كند. همه ديگر خودشان با اين مهريه‌هاي بي‌منطق آشنا هستند، اما شايد كمتر ديده باشند كه خانواده پسر در مقابل پذيرش اين مهريه، مقاومت مي‌كنند و حتي به نشانه اعتراض از جايشان بلند مي‌شوند و بعد هم كه با اصرار خانواده دختر دوباره به ميز مذاكره برمي‌گردند، حرف از همخواني مهريه و جهيزيه مي‌زنند. در واقع اصل ماجرا اين است كه خانواده پسر در حالي كه پذيرش مهريه پيشنهادي را به معني شكست خود مي‌دانند، موضوع جهيزيه را پيش مي‌كشند و اعلام مي‌كنند كه تنها در شرايطي اين مهريه را مي‌پذيرند كه دختر معادل ارزش ريالي مهريه، جهيزيه به خانه شوهر بياورد. البته معمولا اين حرف به مذاق خانواده دختر خوش نمي‌آيد و آن را به معني گروكشي مي‌بينند، اما به هر حال وقتي مي‌بينند كه چاره‌اي جز پذيرش اين معامله ندارند، متعهد مي‌شوند كه جهيزيه مورد نظر خانواده پسر را تهيه كنند. شايد در اين مرحله دو طرف فكر كنند كه با‌ اين كه جريان برخلاف ميلشان پيش رفته، اما در نهايت برنده هستند. يعني پسر، دختري را با جهيزيه آنچناني به خانه مي‌برد و دختر مهريه‌اي آنچناني پشت قباله‌اش يدك مي‌كشد. البته هر دوي اينها در اشتباهند چون هر دو در يك بازي ناخوشايند وارد شده‌اند كه با معني يك زندگي زناشويي واقعي فاصله زيادي دارد، اما به هر حال اين بازي شروع مي‌شود و دختر و خانواده‌اش نمي‌توانند از تهيه جهيزيه‌اي كه وعده داده‌اند شانه خالي كنند چون فكر مي‌كنند كه به اين ترتيب، آبرو و ابهتشان پيش خانواده شوهر مي‌ريزد. درست از اين نقطه است كه مشكلات سر باز مي‌كند و قرض گرفتن‌ها و وام خريدن‌ها و زير و رو كردن‌ بازار براي خريد بهترين مارك‌ها شروع مي‌شود. مشكل بعدي اين است كه هر روز لوازم زيباتر و لوكس‌تري به بازار مي‌آيد و هر چه دختر بخرد، فردا بهترش مي‌آيد و او هم كه حاضر به چشم پوشيدن از آن كالاي زيبا و چشمنواز نيست، دوباره براي خريد پول طلب مي‌كند و خانواده را تحت فشار مي‌گذارد. براي همين است كه اغلب خانواده‌هاي دختردار مي‌گويند كمرشان زير بار مخارج شكسته است و از بس قسط داده‌اند و هر‌چه درآورده‌اند صرف بدهي‌هايشان كرده‌اند، خسته شده‌اند.

مسلما اگر زندگي يك خانواده اين گونه پيش برود، هيچ لذتي در آن نيست. اين كه خودت را درگير مسابقه‌اي بي‌انتها كني كه تنها هدفش جا نماندن از ديگران و بزرگنمايي خود است، بيشتر از طعم شيرينش به تلخي مي‌زند. اصلا هدف از زندگي مشترك، رفتن به اين جاده‌هاي خاكي نيست. ما ازدواج مي‌كنيم تا رشد كنيم و به آرامش برسيم و در كنار بهترين همسري كه انتخابش كرده‌ايم و دوستش داريم، به روزهاي زندگي لبخند بزنيم ولي چه حيف كه آداب و رسوم غلط كه هيچ كداممان جسارت مقاومت در برابرش را نداريم، اجازه مزه‌مزه كردن طعم شيرين زندگي را به ما نمي‌دهد.

مادرها و پدرها بخوانند

ديدن دختري كه عزيز پدر و مادر است، در خانه‌اي شيك و راحت، خستگي زحمات را از تن والدين به در مي‌كند به شرط آن كه اين خوشبختي پوشالي نباشد و همان طور كه ظاهرش زيباست، باطن زيبايي هم داشته باشد. دختر وقتي در خانه شوهر زندگي خوبي دارد كه انتخاب خوبي كرده باشد و مردي را به عنوان شريك زندگي برگزيده باشد كه واقعا لايق همسري است وگرنه داشتن بهترين مبلمان، پرده‌هاي پرزرق و برق يا جديدترين ظروف كريستال نه مي‌تواند و نه تا به حال توانسته كسي را خوشبخت و محترم كند. پس خطابمان به پدر و مادرهاست، آنهايي كه محبت به فرزندانشان را بهانه و توجيه هر تصميم اشتباهي مي‌دانند. شما بايد الگوي يك زندگي درست براي جوان‌ها باشيد و به جاي دامن زدن به خواسته‌هاي نابجايشان به آنها بياموزيد كه خوشبختي واقعي چه شكلي است. البته اين حرف‌ها به معني روانه كردن دختر با دست خالي به خانه شوهر نيست چرا كه اين كار هم معضلات خاص خودش را دارد بلكه منظور اين است كه بايد نگاه خانواده به جهيزيه، تهيه لوازم ضروري براي شروع يك زندگي باشد، آن هم به شرط آن كه متناسب با اوضاع اقتصادي خانواده باشد و دوران ميانسالي پدر و مادر به پرداخت بدهي‌هاي ناشي از خريد جهيزيه و فشارهاي مالي آن منحصر نشود.

البته خانواده‌هايي كه دختر دارند، از همان ابتداي تولد او، يك رسالت بزرگ به عهده دارند. آنها بايد از همان كودكي او را در قالب دختر جواني ببينند كه نيازهاي مادي متعددي دارد و از هيچ‌كس بجز پدر و مادر توقع برآورده كردن نيازهايش را ندارد. براي همين پس‌اندازهاي هر چند اندك مي‌تواند در روزهايي كه دختر در آستانه ازدواج است، واقعا كمك كار باشد و دست خانواده‌ها را بگيرد. حتي به رسم روزهاي قديم مي‌توان بعضي اقلام جهيزيه را كه مرور زمان آسيبي به آنها نمي‌زند، بتدريج خريداري كرد تا در روز موعود فشار كمتري براي خريد جهيزيه به خانواده‌ها وارد شود البته به شرط آن كه دختران هم بياموزند كه اين اقلام رسيده از گذشته را به بهانه قديمي بودن پس نزنند و خانواده را به مشكل نيندازند.

دخترها و پسرها بخوانند

تا به حال هيچ‌كس خوشبختي را دو دستي تقديم فرد ديگري نكرده است. براي خوشبخت بودن بايد تلاش كرد بايد روي آرمان‌ها ايستاد و روياها را تعقيب كرد حتي اگر به مذاق ديگران خوش نيايد. در ازدواج بايد اين‌گونه بود، بايد دنبال خوشبختي بود و كسي را انتخاب كرد كه خوشبختي، آرمان اصلي او نيز هست. چنين آدم‌هايي بي‌شك خوشبختي را در چيزهايي فراتر از لوازم منزل مي‌بينند. آنها مي‌دانند كه در يك استكان كمر باريك ساده هم مي‌توان چاي نوشيد و احساس خوشبختي كرد. حتي مي‌توان روي يك مبلمان ساده نشست و يك تلويزيون معمولي را تماشا كرد ولي خوش اقبال‌تر از كساني بود كه آخرين مارك‌هاي لوازم خانگي دنيا را در خانه‌شان جمع كرده‌اند. اصلا اصل زندگي همان دو نفري هستند كه با هم شب و روز را به سر مي‌برند. اگر نگاه زوج‌ها به زندگي اين‌گونه باشد، حتما ابهت جهيزيه و كاركردهاي پوشالي‌اش در نظرشان مي‌شكند و معيارهاي مهم‌تري براي خوشبتي جاي آن را مي‌گيرد. البته اين به آن معني نيست كه دخترها و پسرها هم از رفاه و داشتن لوازمي كه رفاه مي‌آورد، صرف‌نظر كنند چون اين كالاها به كساني كه دنبال خوشبختي‌اند، كمتر كمك مي‌كند تا طعم شيرين زندگي را بهتر بچشند، بلكه مقصود اين است كه نبايد همه چيز را فداي تجمل كرد، نبايد به چشم و همچشمي بها داد و نبايد به رقابت‌هاي بي‌فايده مبتلا شد. مي‌دانيد اگر بخواهيم به حرف همه اطرافيان‌مان گوش دهيم و دستوراتي را كه آنها صادر مي‌كنند، اجرا كنيم، بايد زندگي‌مان را به چند مدل طراحي كنيم؟

آن وقت فكر مي‌كنيد جايي براي زندگي‌اي كه به ذائقه خودمان خوش بيايد، باقي‌مي‌ماند؟

جهيزيه‌هاي تجملي و رقابتي يكي از آن گرداب‌هايي است كه اگر درونش بيفتي، بايد تا ته آن بروي، پس چه بهتر كه اصلا نزديك اين گرداب نشوي.

دخترها شما هم بهتر است تا اين حد به خانواده‌تان فشار نياوريد و آنها را به انجام خارج از توانشان وادار نكنيد و در فهرست بلند بالاي كالاي جهيزيه، جاي خالي‌اي را هم در نظر بگيريد تا پس از رفتن به خانه بخت، دست در دست شوهرتان كمبودها را جبران كنيد.

باور كنيد لذت خريد كالاي مورد نياز كه محصول زحمت مشترك در خانه بخت است، شيريني‌اي دارد كه هيچ كالاي حاضر و آماده‌اي كه برايش هيچ زحمتي نكشيد‌ه‌اي، مشابه آن را ندارد.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط همراه

ما حرف هم را نمي‌فهميم. انگار همسرم نفوذناپذير است و به هيچ صراطي مستقيم نمي‌شود.او به قول و قرارهايي كه باهم مي‌گذاريم پايبند نمي‌ماند و ديگر به حرف‌هايم اهميت نمي‌دهد و حس مي‌كنم روز به روز نسبت به زندگي مشترك ما سردتر و سردتر مي‌شود.

اينها حرف‌هاي ساجده ـ م، خانم 42 ساله‌اي است كه زندگي‌اش را در مرز خطر مي‌بيند. زندگي زناشويي چيزي نيست كه يك روز آن را شروع كنيد و مثل يك حساب پس انداز فراموش شده با آن رفتار كنيد. اگر مي‌خواهيد از آن بيشترين بهره را ببريد بايد هميشه فعال نگاهش داريد و در مورد بهترين سرمايه‌گذاري روي آن مطالعه كنيد.

عواطف، سرمايه‌اي است كه ما از آن بهره‌مند هستيم. چطور آن را تازه نگه داريم، چطور از قدرت آن براي پيشبرد زندگي استفاده كنيم و چطور كاري كنيم كه تمام حرف‌ها و حركات ما مثل كليدي باشد كه قفل مشكلات رابطه را مي‌گشايد.

راستي كليد اول

هر كسي از اين‌كه فكر كند كارها را براي او لاپوشاني مي‌كنند و به هر دليلي به او دروغ مي‌گويند، بدش مي‌آيد. همسر شما هم از اين امر مستثني نيست.

نسرين مي‌گويد: شوهرم مردي خشن است و گاه به خاطر خطاهاي بچه‌ها آنها را مي‌زند. به خاطر همين ناچار مي‌شدم بسياري از امور را از او مخفي كنم. ترسي كه از او در خانه حاكم شده بود، باعث شد كه صداقت از خانه ما رخت بربندد.

اگر شما مي‌خواهيد رفتاري صادقانه ببينيد در درجه اول بايد ظرفيت پذيرش حقيقت را در خود بالا ببريد و رفتاري عادي از خود نشان دهيد در مقابل همسرتان نيز با شما صادق خواهد بود.

نسترن، بانوي 37 ساله‌اي است كه از صداقت خاطرات جالبي دارد. او مي‌گويد: من طوري تربيت شده‌ام كه دروغگويي آزارم مي‌دهد، خصوصا وقتي كه راست گفتنم به كسي آزار هم نرساند. اوايل ازدواجمان بود و بعد از يك كوهنوردي عالي با همسرم سري به محل كارمان زديم. آن زمان محل كار مشتركي داشتيم كه روزهاي آخر هفته هم فعال بود.

همسرم خواست جايي كه رفته بوديم را به كسي نگوييم، اما سر و وضعمان كاملا نشان مي‌داد كوه بوده‌ايم. به همين دليل وقتي از من پرسيدند گفتم كوه بوديم. همسرم آن روز ناراحت شد و به او گفتم كه نمي‌توانم دروغ بگويم. اوايل مرا مسخره مي‌كرد، اما امروز به من افتخار مي‌كند و صداقت را يكي از شاخص‌هاي مهم اخلاقي من مي‌داند.

صداقت بايد در بيان واقعيات زندگي و احساسات و حالات روحي و رواني و نگراني‌هاي شما از مسائل نيز جاري باشد. صداقت را با مهرباني و وقت‌شناسي توام كنيد.

آقايان خواهان رابطه‌اي رك، مستقيم و شجاعانه هستند، بدون اين كه خشم و ملامتي در كار باشد. يكي از روش‌هاي مسرت‌بخش اين است كه ياد بگيريد‌ حقايق و نيازهاي خود را به او منتقل كنيد.

متكي به خود و توانا

سعيده مي‌گويد: شايد مردان قديم دوست داشتند زنشان تو سري خور، نيازمند و ناآگاه باشد، اما زندگي امروز فرق كرده است. مردان مي‌خواهند همسرانشان همسطح خودشان باشند. اغلب اين همسطحي در مورد درآمد، ظاهر و دارايي‌ها صدق مي‌كند. سعيده كه 3 خواهر دارد مي‌گويد، خواستگاران من و خواهرانم اغلب اين شرايط را عنوان مي‌كردند و نقطه قوتي براي انتخاب همسرشان مي‌دانستند.

امروزه يك مرد مي‌خواهد همسرش او را به خاطر خودش بخواهد. يك مرد دوست دارد بداند نيازهاي همسرش را برآورده مي‌كند، اما در عين حال دوست دارد همسرش هم يكي از ستون‌هاي محكم خانه باشد و همه هويت و فرديت خود را در ازدواج از دست ندهد. يكي از قدرتمندترين روش‌هاي جذب مرد ايده‌آل و تشكيل يك زندگي پرهيجان اين است كه براي خودتان زندگي مسرت‌بخش و كاملي داشته باشيد.

آزادي رواني

سيما مي‌گويد: شوهرم بگويد ف، من مي‌روم فرحزاد. خوب مي‌دانم كي كجا مي‌رود و حتي به چه فكر مي‌كند. او نمي‌تواند به من دروغ بگويد. موبايل او را هم گاهي چك مي‌كنم و پيام‌هايش را مي‌خوانم. به اين مردها نمي‌شود اعتماد كرد!!!

خوب است كه ما از همسرمان شناخت داشته باشيم، اما تا اين حد زير نظر گرفتن نيز نوعي كنترل و سلب آزادي است و جنبه تفتيش پيدا مي‌كند.

آقايان به هيچ عنوان نمي‌خواهند زير نفوذ كسي باشند. آنها نمي‌خواهند ذهن همسر خود را بخوانند يا سيگنال‌هاي ارسالي او را ترجمه كنند و دوست ندارند كسي هم اين كار را با آنها بكند. اگر مي‌خواهيد دل همسرتان را به دست بياوريد، اجازه دهيد خودش درباره مسائل با شما صحبت كند و او را به خاطر هر مشكلي سرزنش نكنيد. اگر شما شروع به ذهن‌خواني و پيش‌بيني كنيد ديگر چيزي براي گفتن باقي نمي‌ماند. هر كسي نياز به خلوت دارد، چه ذهني و چه فيزيكي. براي داشتن يك رابطه موفق به فضاهاي خصوصي هم احترام بگذاريد.

ملكه قلمرو خود باشيد

طاهره مي‌گويد: از مادرم ياد گرفته بودم كه زن نبايد هوش خود را نزد همسرش نشان دهد، مردان، زنان باهوش را زياد نمي‌پسندند. شنيده بودم كه بايد خود را وابسته به همسرمان نشان دهيم تا مرد بيشتر احساس قدرت كند و از زندگي با ما حس بهتري داشته باشد. حرف‌هايي از اين قبيل زياد شنيده بودم تا زماني كه ازدواج كردم. قبل از آن كلاس نقاشي مي‌رفتم و تابلو مي‌كشيدم. شاغل بودم و درآمد مستقلي داشتم و براي آينده‌ام سرمايه‌گذاري مي‌كردم. شخصيت محكمي داشتم و اجازه نمي‌دادم كسي به من زور بگويد، ضمن اين‌كه با قدرت حريم خود را حفظ مي‌كردم. اما بعد از ازدواج تغييرات زيادي كردم. كارم را كنار گذاشتم تا شوهرم ناراحت نشود كه من به او نياز ندارم. سرمايه‌گذاري را سپردم به او و خود را شكننده و وابسته نشان دادم. خيلي زود حس كردم شوهرم دارد از من سرد مي‌شود و يك‌بار گفت: دلم براي آن طاهره‌اي كه جسارت مي‌خواست با او همصحبت شوي تنگ شده است. انگار همه چيز را با ازدواج رها كرده‌اي. من عاشق آن طاهره بودم كه مي‌توانست ملكه زندگي خودش باشد و به دنبال رشد و بالندگي خودش بود.

وفاداري تا هميشه

مريم مي‌گويد: به نظر من راز موفقيت زناشويي در وفاداري است. او وفاداري را اين‌گونه تفسير مي‌كند: نه هنگام دعوا نه هنگام آشتي همسرت را با كس ديگري مقايسه نكني. نه براي شوخي و نه به طور جدي از جذابيت‌هاي خواستگاران و دوستان سابقت براي او نگويي و افسوس نخوري. نه در خواب و نه در بيداري رويا و حسرت كس ديگري را نداشته باشي و در تمام خانواده هيچ كس را به همسرت ترجيح ندهي، زيرا اين كار باعث مي‌شود براي رضايت شخص ثالث مشكلاتي را براي همسر خود پديد آوري. ممكن است ما والدين خود را بيشتر دوست داشته و محترم بشماريم، ولي وقتي ازدواج مي‌كنيم نفر اول زندگي ما بايد همسرمان باشد چه زن چه مرد اگر اين مسائل را رعايت كنند خوشبخت مي‌شوند.

وفاداري جزو بايدهاي زندگي مشترك است. درواقع يك مرد همسري را مي‌خواهد كه از صميم قلب به زندگي مشترك خود وفادار بماند. به اعتقاد خيلي‌ها تعهد به معناي وفاداري و اشتياق براي تلاش‌ حتي در شرايط سخت زندگي‌است.

خوش‌زباني

از كلمات فاخر استفاده كنيد. به جاي اين‌كه به همسرتان بگوييد فلاني !!! مي‌توانيد بگوييد عزيزم. جلوي ديگران حتما او را با پسوند آقا صدا كنيد.

مردان به شنيدن تعريف و تمجيد نياز دارند، بايد بدانند چه كارهاي خوبي انجام داده‌اند و آن‌قدر همسر خوبي هستند كه عشق و قدرداني همسرشان را از آن خود كرده‌اند.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط همراه


با وجود اين‌كه بخشش مزاياي بي‌شماري براي افراد و بخصوص فرد بخشنده دارد، اما هميشه هم كار چندان ساده‌اي نيست. در واقع خيلي از افرادي كه حين عصبانيت تصميم مي‌گيرند بحث را به پايان برسانند و ديگري را ببخشند، هميشه اين سوال را در ذهن دارند كه چرا بايد ديگري را بخشيد؟ اين سوال نشان مي‌دهد كه بخشيدن گاهي دشوارتر از آن چيزي است كه فكر مي‌كنيم، اما شايد بتوانيم با شيوه‌هايي اين كار را كمي ساده‌تركنيم و خودمان را به بخشش بيشتر عادت دهيم.

احساسات خود را بيان كنيد. هنگامي كه مي‌خواهيد كسي را ببخشيد مي‌توانيد احساسات خود را به او بگوييد. اگر رابطه براي شما مهم است و مي‌خواهيد حفظ شود، بيان احساسات بسيار مفيد و موثر است، اما بسيار نرم و آرام و بدون هيچگونه تهديدي.

در شرايط ناخوشايند به جنبه مثبت ماجرا توجه كنيد. اگر در ميان ناراحتي و مشكلات، سعي كنيد به نكاتي كه مي‌آموزيد و اتفاقات خوب آن بينديشيد، بخشيدن طرف مقابل هم راحت‌تر خواهد شد.

خودتان را در موقعيت فرد مقابل قرار دهيد. وقتي از حرف او ناراحت شده‌ايد، وقتي نمي‌توانيد چيزي را كه مي‌گويد بپذيريد و در نتيجه بخشش براي شما غيرممكن است، فراموش نكنيد بايد كمي هم از جايگاه او به شرايط نگاه كنيد. تحقيقات نشان داده‌ كه همدلي كردن با بخشش در ارتباط است و باعث مي‌شود اين كار راحت‌تر شود.

شايد فكر كنيد با بخشيدن فردي كه كار اشتباهي انجام داده است، راه را براي تكرار اشتباه او باز مي‌كنيد، اما بايد طور ديگري موضوع را ببينيد؛ بخشش به معناي ناديده گرفتن خطاي فرد نيست و دفاع از حقوق خودتان هميشه كاري خوب و البته گاهي ضروري است.

در واقع بخشيدن فردي كه دائم شما را مورد اذيت و آزار قرار مي‌دهد به هيچ وجه كاري منطقي و عقلاني نيست.

با اين حال گاهي فراموش كردن اتفاقات ناگوار گذشته بسيار سخت و حتي غيرممكن است، بخصوص زماني كه ماجرا منجر به اتفاقي ناگوار شده يا هنوز ادامه داشته باشد.

در اين شرايط بهترين كار مشورت با فردي آگاه و باتجربه است تا به شما كمك كند با كمترين دردسر از وضعيت ناراحت‌كننده خارج شويد.


نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/09/26 توسط همراه



داشتن خانواده‌اي خوشبخت و موفق، آرزوي همه ماست. همه دوست دارند در خانواده‌اي شاد و آرام زندگي كنند و روزهاي خوبي را همراه اعضاي خانواده بگذرانند، اما اين موفقيت هم رمز و راز خاصي دارد كه اگر آنها را در نظر داشته باشيم، حتماً به هدف مي‌رسيم و در غير اين صورت، نتيجه دلخواه را نمي‌گيريم.

يكي از بهترين شيوه‌ها براي موفقيت بيشتر، همراهي با ساير اعضاي خانواده است. هميشه اعضاي يك خانواده بايد درباره مسائل مختلف با هم صحبت كنند و ‌تصميم نهايي را‌ بگيرند. چندان تفاوتي هم ندارد موضوع مورد بحث چيست؛ رفتن به رستوران و صرف شام، مسافرت‌هاي خانوادگي، رفتن به سينما و تئاتر، خريد خانه، تغيير مكان و... در هر موضوعي همه افراد خانواده بايد در تصميم‌گيري‌ها شركت داشته باشند.

بنابراين شما هم بايد سعي كنيد با رفتارتان به ساير اعضاي خانواده نشان دهيد نظرات آنها براي شما مهم است.

در ضمن، خيلي خوب است كه هميشه چند ساعتي در هفته با هم باشيد و زماني را براي بودن كنار اعضاي خانواده اختصاص دهيد. البته مي‌توانيد گاهي هم اين ساعت‌ها را در محيطي بيرون از خانه بگذرانيد تا اين اوقات، خسته‌كننده نبوده و تنوع داشته باشد. البته لازم نيست پول زيادي هم خرج كنيد.

به طور حتم مي‌توانيد چند روزي به سفر برويد يا صدها كار مختلف ديگر انجام دهيد كه همگي هزينه زيادي براي شما دارد، اما كارهايي ارزان‌ و حتي رايگان نيز وجود دارد! مثلاً مي‌توانيد به پارك نزديك خانه برويد و كمي قدم بزنيد يا اين‌كه براي خريدهاي روزانه بدون ماشين به فروشگاه برويد و كمي پياده‌روي كنيد و... كارهاي زيادي وجود دارد كه مي‌توانيد آنها را انجام دهيد و لذت ببريد، البته بدون اين‌كه هزينه زيادي بپردازيد. تنها نكته مهم اين است كه خانواده بايد زماني را با هم بگذرانند و كارها را همراه هم انجام دهند.

البته در كنار اين مورد‌ از آزادي تك‌تك افراد هم غافل نشويد؛ هر كس حق دارد ساعاتي را به تنهايي بگذراند. در حقيقت مي‌توان گفت خيلي خوب و مهم است كه اعضاي خانواده باهم و همراه هم باشند، اما زماني را هم بايد به تنهايي بگذرانند.

در نهايت مهم نيست كه در پايان روز يا ماه چقدر پول به دست آورده‌ايد، همين طور تعداد فيلم‌هايي كه ديده يا كتاب‌هايي هم كه خوانده‌ايد، چندان تفاوتي ندارد. تنها چيزي كه مهم است عشقي است كه در خانه و ميان اعضاي خانواده احساس كرده‌ايد.


نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/09/25 توسط همراه


من و همسرم كيت بيش از سه سال است كه با هم ازدواج كرده و زندگي جديدي را شروع كرده‌ايم. روز اول كه تصميم گرفتيم با هم زندگي كنيم و هميشه همراه هم باشيم، هيچ وقت فكر نمي‌كردم روزي برسد كه اينقدر از انتخابم راضي باشم و زندگي به اين خوبي را تجربه كنم.

ما امروز يك دختر كوچولوي عزيز و دوست داشتني داريم و يك كوچولوي ديگر هم در راه است. من عاشق خانواده‌ام هستم؛ همسرم، دختر عزيزم و كوچولوي ديگري كه هنوز نديدمش اما خيلي دوستش دارم.

امروز مي‌توانم صادقانه و با اطمينان بگويم مهم‌ترين و با ارزش‌ترين چيزي كه من در زندگي دارم، خانواده‌ام هستند. باور كنيد خانواده من برايم ‌خيلي مهم‌تر از پول، كار، سرگرمي‌ها، لذت‌ها يا هرچيز ديگري در اين دنياست. اگر شما هم به خانواده‌تان عشق بورزيد، اگر آنها را دوست داشته باشيد و اگر به هم احترام بگذاريد، متوجه منظورم مي‌شويد؛ آن وقت است كه مي‌توانيد از بودن در كنار هم و همراهي با هم راضي و خوشحال باشيد.

من هم روز اول فكر‌نمي‌كردم ازدواج تا اين حد مرا شاد و خشنود كند، اما حالا مي‌فهمم چقدر در زندگي پيشرفت كرده‌ام و چطور در سخت‌ترين روزها همسر و دختر كوچكم همراه من بودند.

سال اول كه من و كيت زندگي مشتركمان را شروع كرديم، مشكلات زيادي داشتيم؛ من بتازگي كار پيدا كرده بودم و هنوز وضعيتم مشخص نبود، پس انداز زيادي هم نداشتم و در ضمن آدم خيلي ضعيفي هم بودم. مي‌ترسيدم و فكر مي‌كردم ازدواج من با كيت اشتباهي بزرگ بوده است، اما كيت به من نشان داد زندگي يعني دوست داشتن و بخشيدن. او اولين كسي بود كه ‌به من ياد داد‌ كه دوست داشتن و بخشيدن هم تمرين مي‌خواهد و براي داشتن يك زندگي موفق بايد آنها را تمرين كنيم.

چند ماه بيشتر از ازدواج ما نگذشته بود و من تصور مي‌كردم همه چيز بايد مانند داستان‌ها باشد؛ زندگي آرام، شاد و بدون مشكلات، اما كم‌كم متوجه واقعيت ‌شدم؛ اول كارم را از دست دادم، بعد از آن چون نتوانستم هزينه خانه را بپردازم، مجبور شديم به خانه‌اي كوچك‌تر برويم و...

تحمل اين وضعيت برايم سخت بود و فكر مي‌كردم دارم شكست مي‌خورم. علاوه بر اين، احساس مي‌كردم من بايد پشتيبان كيت باشم و وقتي مي‌ديدم نمي‌توانم از او حمايت كنم، بيشتر ناراحت مي‌شدم، اما كيت نه تنها ناراحت نبود، بلكه سعي مي‌كرد من را آرام كند. در آن روزهاي سخت، كيت هميشه به من يادآوري مي‌كرد زندگي هيچ كس كامل و بدون عيب نيست و البته هيچ خانواده‌اي هم بدون مشكل نيستند. او دائم به من مي‌گفت روزهاي سخت براي همه وجود دارد و مهم نحوه برخورد ماست.

«اين ماييم كه نبايد به دنيا اجازه دهيم ما را شكست دهد. بيا از اين به بعد در روزهاي سخت زندگي به جاي ناراحتي و غصه خوردن با هم درباره اتفاقات خوب حرف بزنيم. قبول؟»

در آن لحظه حس كردم كيت اصلاً متوجه شرايط من نيست. از دستش عصباني بودم و دلم مي‌خواست فرياد بزنم. حس مي‌كردم او اصلاً معناي سختي را نمي‌فهمد و نمي‌داند من با چه وضعيتي زندگي مي‌كنم، اما حالا و پس از گذشت 3 سال مي‌فهمم كه اگر او نبود، من هم قدرت مبارزه با زندگي را نداشتم.

هيچ وقت جمله كيت را فراموش نمي‌كنم؛ او از روز اول ازدواجمان يك جمله را تكرار مي‌كرد و هنوز هم به آن اعتقاد دارد: «ما همديگر را داريم؛ اعضاي يك خانواده بهترين دوستان يكديگر هستند. فقط بايد تمرين كنيم كه در روزهاي سخت هم بخشيدن و دوست داشتن را فراموش نكنيم.»

شايد تكرار همين جمله بود كه خانواده كوچك ما را نجات داد و به ما كمك كرد روزهاي سخت را به خوبي و بدون مشكل پشت سر بگذاريم. هنوزهم كيت هميشه همراه من است و براي حل مشكلات كمكم مي‌كند. من مطمئنم ما هميشه مي‌توانيم زندگي خوب و آرامي داشته باشيم، چون رمز موفقيت را پيدا كرده‌ايم. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/09/23 توسط همراه
 

 

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net



به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،

نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!

آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...،

بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را
در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم و بقولی
"
به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم"

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

برایت آرزو می کنم ...

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود.

روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/09/08 توسط همراه



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


سرما بیداد می کند و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم. نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط میشود. دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس میسپارم.

استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من جای دیگری است.
برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی ...

وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه میکردیم و چه ذوقی داشت وقتی میدیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ... پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان میکردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند که یخ بکند ... خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی میبرد که اول سبک بودند و هرچه میگذشت خیس تر میشدند و سنگین تر ... یاد لبو های داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند میشد و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی میکند و با کمک هزینه 300یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را بوجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی در کار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید.

راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ولو کوچک ... و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی بهم میریزد. ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را بکار اندازد یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از اینکار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه ...

میدانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام از کارکردن غیرقانونی ترساندم که البته راست هم می گفت ... برای چند ساعت کار در هفته که آنهم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را بخطر بیاندازم. یک آن در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت: این شبا سفارت شام میدن، محرمه ... تو هم یه جوری خودتو بنداز اونجا و خداحافظی کرد و رفت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سفارت ایران سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینیه کرد و مراسم مذهبی را آنجا برگزار میکرد ...

راستش آنشب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ... که رفتم. رفتم در حالیکه از اینکارم دلخور بودم، نه بخاطر مسایل سیاسی و نه حتی بخاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم ... اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامیدارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست ... و من ناچار بودم.

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه میخواند. کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم. اما آنشب همه چیز فرق داشت چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان آن تیپ از آدمها خیلی انگشت نما بود. داشتم از خجالت می مردم، حس میکردم همه میدانند من برای چی آنجا هستم.

سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس میکردم این غذا سهم من نیست، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون اینکه توجه کسی را جلب کنم آرام پا شدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود.

سرم را رو به آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم. دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را در خاطرات کودکی غرق کنم ...

نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و بسمتم آمد و گفت: شما غذاتون رو جا گذاشتید ... گفتم نه مرسی. این غذا مال من نبود ... گفت: چرا این غذای شماست ... فقط مال شما ! من میدونم و پلاستیکی را بدستم داد و گفت: میخوای برسونمت گفتم: نه ممنون با مترو میرم و با دست بسمت ایستگاه اشاره کردم.

اون خانم گفت: پس حتما برو خونه و غذات رو بخور. این غذا فقط مال توست ... و سوار ماشین شد و رفت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یکبارمصرف و یک پاکت درونش بود درون پاکت یک اسکناس پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده: "سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر میکردم حق من نیست را بخورم، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول بمن بخشید. پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت را نجات میداد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم این پول را به یکی مثل آنروز خودم ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به هیچ وجه به من مقروض نیستی" ...


پی نوشت: طبق گفته ی راوی این ماجرا؛ این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است و امروز من اون قرض را به یکی مثل آنروزهای خودم ادا کردم. چون امروز هم برف می بارید و خاطرات اون روز عجیب برفی رو برای من تداعی می کرد ...
 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/09/08 توسط همراه


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

همه چیز از خواستن شروع می شود

خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است

همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد،

اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد ...

مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست

مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...

اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود

به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید

خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و اینجاست که حسادت رخ میدهد

حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند

و شما را ملزم به تصاحب میکند

حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید

اما میخواهید داشته باشید

در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،

بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید

به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،

زیرا دیگران هم سیاره ندارند

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما برای دیگران قائلید

تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست

به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد

زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند

که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان

اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم

اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند

تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است

هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود

زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم

باز هم چیزی هست که نداشته باشیم

و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم ...

و این چرخه ی باطل ادامه دارد

سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد

انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و

تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند

تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید

آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

که هیچ گاه پیدا نمی شود

نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند

شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید

شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید

شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند

و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند

شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید

که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید

شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

....

شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،
زندگی و ارزش های آنهاست

ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد

پس رقابت ایجاد می کند

رقابت بین تمام افرادی که "خود" را جا گذاشته اند

و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند

طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد

زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد

.
.
.
.

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.

به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید

اگر "خود" را همراه نداشته باشید به "جلب توجه" پناه میبرید.

و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید

در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید

زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند ...

زیرا طاقت دوم بودن را ندارند

و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند

زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ...

یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.

حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد

آن هم خود بودن است.

شما اگر خودتان باشید جذابید

زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است.

و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده

مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید

که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید

برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد

چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند

باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید

اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید، طوری حرف میزنید، طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند

آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید ...

بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید

تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید

به درک که دیگران میگویند "این جو گیر رو نگاه کن"

وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...

وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،

این کار را انجام دهید

وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...

مهم احساس شماست.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید

که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند

و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند

این را بدانید که :

خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود

خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود

و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید

اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید

خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... و هر لحظه برای شما زیباست

حتی دردهایتان را دوست دارید

زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...

دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و زیباتر از این نخواهد بود

که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/08/24 توسط همراه


وقتي تو نيستي
وقتي تو نيستي

شناسنامه خورشيد هم

اعتبار ندارد

مردم با سنگ

ماه را

به هم نشان مي‌دهند

وقتي تو نيستي

تاريخ

يخ مي‌زند

روي دست‌هاي تابستان

جغرافيا

كم مي‌آورد

در ازدحام عروسك‌هاي كوكي

حالا تو طلوع مي‌كني

زيبايي مردم هاشور مي‌خورد

كوچه‌ها به عطسه مي‌افتند

خيابان‌ها به لكنت

چه ترافيك سنگيني

برپلك‌هاي من آوار مي‌شود

امروز

حالا تو

تلاوت مي‌شوي

مثل لبخندي از لب‌هاي فرشتگان

حالا نام تو مي‌وزد

حالا شاعران به جماعت

زير باران راه مي‌روند

بدون چتر

حالا نام تو تلاوت مي‌شود

و درختان

بي‌واسطه به سجده مي‌افتند


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک